khabargozarisaba.ir
سه‌شنبه ۰۴ تير ۱۳۹۸ - 2019 June 25
کد خبر: ۶۶۰۲۶
تاریخ انتشار: ۲۵ فروردين ۱۳۹۸ - ۰۹:۴۳
معرفی کتاب‌های جدید مورين مائورين فرگوس؛
کتاب «روزی که بابا عضو تیم فوتبال شد» و کتاب «روزی که مامان به مهدکودک آمد» نوشته‌ مورين مائورين فرگوس با تصویرگری مايك لوري و ترجمه‌ نينا فراهاني به همت نشر «کتاب چ» (بخش کودک و نوجوان نشر چشمه) منتشر شد.

خیلی خجالت‌آور است!به گزارش خبرگزاری صبا به نقل از نشر چشمه، کتاب «روزی که بابا عضو تیم فوتبال شد» و کتاب «روزی که مامان به مهدکودک آمد» نوشته‌ مورين مائورين فرگوس با تصویرگری مايك لوري و ترجمه‌ نينا فراهاني به همت نشر «کتاب چ» (بخش کودک و نوجوان نشر چشمه) منتشر شد.

کتاب «روزی که بابا عضو تیم فوتبال شد» داستان خنده‌دار عوض شدن نقش‌ها و صبر و حوصله‌ یک پسربچه را روایت می‌کند، آن هم درست وقتی که از یاد دادن رفتار درست در زمین بازی به پدرش ناامید شده است.

در قسمتی از این کتاب آمده است: وقتی مربی می‌خواهد برای کمک به تیم یکی از پدر و مادرها داوطلب شود، بابا ذوق می‌کند. می‌دود طرف نیمکت، لباس ورزشی می‌پوشد و کلاً بابا بودن یادش می‌رود. غٌر می‌زند چرا باید در پست کسل‌کننده‌ی دفاع بازی کند. تازه، به نظر او فوتبال بازی کردن فقط برای برنده ‌شدن است. همه‌ توپ‌های تمرین را پخش‌و‌پلا می‌کند و وقتی نظر بقیه را دوست ندارد، خیلی عصبانی می‌شود. بابا اصلاً بازی تیمی بلد نیست.

این داستان اولین کتاب مصور مورین مائورین فرگوس نویسنده‌ کتاب کودکان و ساکن کانادا است. خودش با غرور می‌گوید روزی که به همراه پسرش سَم به مهدکودک رفته، مربی پسرش فقط یک بار مجبور شده از او بخواهد موقع خواندن داستان پچ پچ نکند. او به همراه همسر و سه فرزندش در کانادا زندگی می‌کند.

مایک لوری تصویرگر این کتاب‌ها نیز تعداد زیادی کتاب برای بچه‌ها نقاشی کرده است. مایک در کشور آمریکا زندگی می‌کند و نقاشی کردن را دوست دارد. در مهدکودک درس موردعلاقه‌اش هنر بوده و حالا تقریباً برای همه‌چیز تصویرسازی می‌کند. از کتاب بچه‌ها و مجله و کارتپستال تا لباس و کاغذدیواری. تصویرسازی‌هایش را می‌شود درنمایشگاه‌های سراسر دنیا هم دید. او استاد کالج هنر و طراحی ساوانا است.

در قسمتی از کتاب «روزی که مامان به مهدکودک آمد» نیز می‌خوانیم: خیلی خجالت‌آور است! وقتی قرار شد مامان فقط یک روز با من به مهدکودک بیاید، آن‌قدر ذوق کرد که مامان ‌بودن یادش رفت. توی مهد کودک پرید وسط صف. موقع شنیدن داستان همه‌اش حرف می‌زد و جواب‌ها را بلند بلند می‌گفت. اصلاً نمی‌شد باور کرد که او روزی به مدرسه می‌رفته. ساده‌ترین قانون‌ها را بلد نبود.

داستان هیجان‌انگیز و خنده‌دار این کتاب شکلی نو از عوض شدن نقش‌هاست که در آن دختری صبور و فهمیده، در طول یک روز، حضور مادرش را در انجام دادن کارهای مهد کودک و بازی کردن راهنمایی می‌کند.


ارسال به دوستان
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: